سلام
بزارید از قبل اذان مغرب شروع کنم
ما تو خونه نشسته بودیم من خیلی ریلکس مامانم در حال استرس مامان بزرگم داره هفت جد یارو رو نفرین میکنه که از این بمب و نارنجکا میزنه
بعد که اذان گفته شد و همه ساکت بودیم یهو سه تا نارنجک پشت هم ترکید این وسط من دهنو وا کردم و بلند داد زدم:الله اکبر، الله اکبر
بعد پدر بزرگم نمازشو داشت میخوند که یه بمبک زدن و انگار کل خونه لرزید بعدش که پدربزرگم که نمازشو خوند من بساطمو برداشتم و د برو که رفتیم حیاط
رفتم حیاط اول کار این پیازی هارو زدم همه پسرا خندیدن به من منم رفتم اون هفت ترقه رو روشن کردم انداختم زیر پای همشون دادشون رفت هوا حالا من بهشون خندیدم
بعدش سر این فندک با پسرعموم دعوا میکردم اون داد میزد من میزدم رو پاش
بعدش که هوا کامل تاریک شد رفتم اون سوتی هامو برداشتم اولی رو روشن کردم چوبشم با خودش رفت #_#
بعدش این توپی هارو نزدم چون خیلی بد بود دادم به عموی مامانم همه رو زد×_×
بعدش رفتم اون پونزده تایی رو روشن کردم رو هوا با پشت بوم رو به رویی رقابت میکردیم یکی اونا میزدن یکی من
بعدش رفتم اون سیگارت هامو برداشتم کبریت رو دادم دست عمم بعد عمه ام کبریت روشن میکرد من سیگارت رو میگرفتم سمت کبریت و روشنش میکردم و مینداختم وسط حیاط عمم داد میزد:توپی توپی بعد همه پناه میگرفتن
بعدش منکه سیگارت هام تموم شد رفتم پیش دایی بزرگم از تو جیبش یه مشت سیگارت برداشتم بعد اونا رو هم زدم میخواستیم بالون بفرستیم من و دایی کوچیکم باهم ، دایی بزرگم و زن داییم باهم، علیرضا و خواهرش فاطمه باهم، مسعود و امیر علی هم باهم ، بعد من و دایی کوچیکم روشن کردیم تا وسط راه رفت بعدش سوخت ، علیرضا و فاطمه هم کلا سوخت نرفت بالا، مسعود و امیرعلی هم گند زدن تو درست کردن بالون ، بعد مال دایی بزرگم و زن دایی رفت هوا همه هم خوشحال
بعدش دایی بزرگم و علیرضا دوباره داشتن درست میکردن من و دایی کوچیکم رفت پشت اون 206 سنگر گرفتیم بعد سیگارت روشن کردیم انداختم زیر پاشون منم داد کشیدم:توپی توپی بعد همه بالون رو ول کردن و سنگر گرفتن
بعد دایی کوچیکم داشت اتیش رو اوکی میکرد دایی بزرگم زیرش یه سیگارت انداخت داشت میشست روش بعد من جیغ کشیدم:توپی توپی ( کلا این توپیا بدجور خطرناکن پای مامان منو سوزونده )
همه سنگر گرفتن بعد دایی کوچیکم سیگارت رو له کرد !
بعدش میخواستیم از رو اتیش بپریم اولین نفر من داوطلب شدم از روی اون اتیش به اون بلندی بپرم مثل عقاب پریده بودم هفت بارباید پرید از رو اتیش
بعد علیرضا از پریدنم یه فیلم اسلومویشن گرفته بود این عقاب پریده بودم از همه گرفت مال من قشنگ تر شد
بعدش جاتون خالی بال کبابی زدیم
بعدشم خواستیم عکس بگیریم من پیش دایی بزرگم ایستادم دایی بزرگم با یه دست فندک رو روشن میکرد و ترقه سیگارت روشن میکرد مینداخت جلو پای دخترا که جلو ایستاده بودن کل عکس بهم میخورد
من و دایی بزرگم میخندیدیم
بعدشم نخود نخود هرکه رود خانه خود
نظرات شما عزیزان:
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان رمان های دوستان و آدرس friendsromans.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
<-PollItems->
<-PollName->
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 9
بازدید ماه : 9
بازدید کل : 9702
تعداد مطالب : 50
تعداد نظرات : 343
تعداد آنلاین : 1